?روزی حکیمی دو کشاورز را دید که هر دو در کنار هم گندم میکارند. دید یکی با عجله میکارد و آن یکی با حوصله. ?وقتی که بهار شد این حکیم دوباره راهش به آنجا افتاد و دید آن کس که با عجله کاشته بود هیچ چیزی در زمین خود ندارد و دیگری که صبور بود […]

?روزی حکیمی دو کشاورز را دید که هر دو در کنار هم گندم میکارند.
دید یکی با عجله میکارد و آن یکی با حوصله.

?وقتی که بهار شد این حکیم دوباره راهش به آنجا افتاد و دید آن کس که با عجله کاشته بود هیچ چیزی در زمین خود ندارد و دیگری که صبور بود هنوز گندم هایش سبز هستند.

?گفت چه شده که گندم های تو درو شده وبرای دیگری هنوز نرسیده.

?گفت من عجله داشتم که در موقع گرانی بفروشم ودوباره زود بکارم.وقتی که ملخ ها حمله کردند برای من در امده و سبز بود ولی برای بغلی در نیامده بود.

?ملخ ها گندم های من را خوردند و من ضرر بسیار خوردم ولی برای بغلی که در نیامده بود ماند.
الان میفهمم که می گویند عجله همیشه کار را درست نمیکند.

 

?منبع : واحد مطالعات امنیت غذایی مصاف